بایدی در کار نیست...ولی زیر باران را باید رفت

 
 
خودِ لجی ام!
نظرات ()

می خواهم باران ببارد!

خیسم کند...

تمام وجودم را بشورد!

بعد بگویمش که دمت گرم!جانم را صفا دادی!خدا صفایت را افزونتر کند...

بعد برگردم و خوشحال راه بروم و فخر بفروشم که هی...!من تمیز شدم!می بینید!؟

تمیز تمیز!

و همچنان که راه می روم، بدانم و آگاه باشم که عجب دروغی!ما هم بلدیم پس...سر مردم و خودمان را کلاه گذاشتن!!

 

ولی دمش گرم بادا همواره اگر این روزها ببارد!

 

 

#طبق مطالعات بنده افزایش میزان مطالعه درسی،با مجذور نازک شدن دل رابطه مستقیم دارد!شاید هم مربوط به جای دیگری است!!

#:)...خوبم!    اطلاع رسانی وبلاگِ تعمیری!

 



کلمات کلیدی :
نویسنده : HES
تاریخ : ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
زمان : ٩:٤۱ ‎ب.ظ
شاید خوبیش بچربه!
نظرات ()

شاید خیلی بد باشه که آدم از ناراحتی بعضی ها خیلی ناراحت بشه و حالش عوض شه!

اما خب!خوبیش اینجاس که از خوشحالی همون بعضی ها حتی اگه حالش بد باشه,بسته به دلیل و عمق ناراحتی،به میزان متفاوت ولی قابل توجهی حالش خوب می شه!

 

#دلایل متفاوتی برای بسته بودن نظرات می تونه وجود داشته باشه!یکیش هم رفع برخی حواس پرتی هاست!

#شرمنده که قبل از ویرایش پستو ارسال کردم!تا دیروز اصلا پستم معنی نمی داد!



کلمات کلیدی :
نویسنده : HES
تاریخ : ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
زمان : ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ
سر نخــــــــ
نظرات ()

داستانش را توی مجله ها خوانده بودم

می خواستم بدانم چهره اش چه جوری است...

رفته بودم توی مدارک دفتر رئیس می گشتم بلکه نشانی پیدا کنم...

نشانی ها یکهو هوار شدند روی سرم!به غلط کردم افتادم!!

فریاد کشیدم

زجه زدم

گفتم خدایا!من بچه!من احمق!

حالا من یک چیزی خواستم!

لازم بود قیافه کریه اش را نشانم می دادی!

لازم بود به این زودی این دعایم را برآورده می کردی؟؟

لازم بود همین الان می گفتی که صدایم را می شنوی؟؟

زجه زدم...ولی گریه نکردم!

نباید نشانه ها گریه ام را می دیدند!

گریه نکردم و دندان هایم را روی هم فشار دادم!بغضم را قورت دادم و الحق که بد مزه تر از این بغض،بغضی نخورده بودم!

نشانی ها بعضی هایشان انگار که رد بغضم را خوانده باشند،بلند شدند و دست از سرم برداشتند و ...رفتند!

این دعای خودم بود!هنوز هم می کشم از این دعا...

کاش عاقل می شدم...

کاش دست از سر نشانه ها بر می داشتم!

کاش می فهمیدم که حتی اگر من هم نخواهم زندگی سخت تر خواهد شد....!

کاش آدم شوم...

 

#حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است

                بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم...



کلمات کلیدی :
نویسنده : HES
تاریخ : ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
زمان : ٤:٢٤ ‎ب.ظ
میمـــــ ــ ـ بده!
نظرات ()

 

+بازی خوبیه!:دی



کلمات کلیدی :
نویسنده : HES
تاریخ : ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
زمان : ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ
پیکسل گم شده ی منــــــــــ...
نظرات ()

دیروز رفتم در کمد را باز کردم!فقط می خواستم کیفی که زن عمو برای عید داده بودش بهم را بگذارم آن پایین...اما تو را که دیدم وحشت دنیا را ریختند به دلم!

چشم هایم سیاهی رفت!دلم برایت... نه!تنگ نشده بود!فقط می خواستم باشی! ولی راستش را بخواهی دلم برای محبت قلمبه شده درونت تنگ شده بود!

اما نمی خواستم این طوری ببینمت!

خدا را صدا کرده بودم!ازش خواهش کرده بودم تو را برایم پیدا کند!

اصلا آن موقع که سیب زمینی تو را به من داد- با همان محبت قلمبه ای که هنوز انرژی اش را حس می کنم - با خودم گفتم می گذارمت جلوی چشمم!همیشه!

ولی نمی دانم چرا گم شدی!

نمی دانی وقتی گم شدی چه فکر ها که نکردم!به همه جا فکر کردم!

کنار جوی آب،توی کانال فاضلاب، چسبیده به چرخ های تریلی ای که توی زباله دانی رها شده،حتی کوره آهن!!!

وای!

همه را فکر کردم!اما بیشتر از همه فکر بی لیاقتی خودم بودم که تو را 3 ماه نشده بود گم کردم!

و فقط فکر می کردم اگر سیب زمینی بفهمد دیگر تو را ندارم...

اگر سیب زمینی برود از پیشم و دیگر وقت نکند از این چیزها به من بدهد...

                      چقدر من بد بخت می شوم!!!



کلمات کلیدی :
نویسنده : HES
تاریخ : ۱٤ فروردین ۱۳٩۱
زمان : ٩:٥٧ ‎ب.ظ


 

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ