نظرات ()
داستانش را توی مجله ها خوانده بودم
می خواستم بدانم چهره اش چه جوری است...
رفته بودم توی مدارک دفتر رئیس می گشتم بلکه نشانی پیدا کنم...
نشانی ها یکهو هوار شدند روی سرم!به غلط کردم افتادم!!
فریاد کشیدم
زجه زدم
گفتم خدایا!من بچه!من احمق!
حالا من یک چیزی خواستم!
لازم بود قیافه کریه اش را نشانم می دادی!
لازم بود به این زودی این دعایم را برآورده می کردی؟؟
لازم بود همین الان می گفتی که صدایم را می شنوی؟؟
زجه زدم...ولی گریه نکردم!
نباید نشانه ها گریه ام را می دیدند!
گریه نکردم و دندان هایم را روی هم فشار دادم!بغضم را قورت دادم و الحق که بد مزه تر از این بغض،بغضی نخورده بودم!
نشانی ها بعضی هایشان انگار که رد بغضم را خوانده باشند،بلند شدند و دست از سرم برداشتند و ...رفتند!
این دعای خودم بود!هنوز هم می کشم از این دعا...
کاش عاقل می شدم...
کاش دست از سر نشانه ها بر می داشتم!
کاش می فهمیدم که حتی اگر من هم نخواهم زندگی سخت تر خواهد شد....!
کاش آدم شوم...
#حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است
بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم...
کلمات کلیدی :