بیسدویک

تا نیمی از شب توی تخت با خدا درد دل میکنم

معذرت خواهی میکنم

می گویم دیگر تکرار نمی کنم

 

بعد یکهو یاد فردا می افتم

میگویم شما که اینهمه آقایی!

چه کار به زبونی من دارین؟بیایید و فردا هم مثل هزار بار دیگری که روی کمک ویژه تان، بدون امتحان و عذاب اضافی حساب کردم و رویم را زمین نینداختم، این بار هم...

 

می خواهم کوله بارم را ببندم و این هدی را از صحنه روزگار محو کنم و هدای زیباتری نقاشی کنم!

مثل مامان ها که قلم و دست بچه هاشان را ،با هم، میگیرند تا به نقاشی شان کمک کرده باشند اما آخر سر می شود نقاشی مامان با کمی خط زدگی جزیی

مثل مامان ها ،قلم و دستم را بگیر...

 

 

این روزها...

/ 0 نظر / 20 بازدید